خانه سجلدی با ما باش
 


  چاپ        ارسال به دوست

گفتگو با استادی متفاوت ، اما دست یافتنی:

بسم الله الرحمن الرحیم

عرق ملی، عشق به یاد دادن و یاد گرفتن، دغدغه علمی داشتن، باور داشتن به استعداد و توانایی جوان ایرانی و... همه چیزهایی هستند که او را وامی دارد تا علیرغم تحصیل در آمریکا و علیرغم وجود فرصت های شغلی مناسب تر، معلمی در دانشگاه را به همه چیز، ترجیح دهد. دکتر گلنار مهران که هر سه مقطع کارشناسی، ارشد و دکتری را در آمریکا گذرانده است، پس از 2 سال تدریس در دانشگاه کالیفرنیا به ایران بازمی گردد و خیلی زود کار خود را در دانشگاه الزهرا(س) آغاز می کند. 24 سال سابقه تدریس در دانشگاه های الزهرا(س)، شهید بهشتی و علامه طباطبایی و تجربه های ارزنده ی او در دوران تحصیل و تدریس ما را بر آن داشت تا پای صحبت های شیرین شان بنشینیم. مهمترین برداشتی که از حرف های ایشان داشتم، این بود که میتوان از دشمن هم کار خوبش را یاد گرفت.

_ چرا همه شما را به عنوان استاد نمونه می شناسند؟

این را که باید از دانشجوها بپرسید؛ اما دیروز داشتم با خودم فکر میکردم چطور میشود که کسی دلش میخواهد در کارش موفق باشد؟ دیدم ترکیبی از مسائل، نقش دارند. مثل همین عشق معلمی که همیشه با من بوده و بی ارتباط نیست به نوع خانواده ام که ارزش زیادی برای تدریس قائل بودند. الگوهایی از اساتید یا رؤسای دانشگاه که دور و برم در خانواده وجود داشتند و خیلی خوب با دانشجوهایشان برخورد می کردند ، این را از مهمان های ثابتشان که همان بچه ها بودند می فهمیدیم. یک علاقه هایی به این شکل از ابتدا در من وجود داشت. البته کلیدی ترینش وابستگی زیاد خودم به درس خواندن ، دانشگاه و لذت هایم از همه ی دوران دانشجویی ام بوده که به خاطر آنها می خواستم ذره ای از آنچه چشیده ام را به دانشجویانم منتقل کنم. همیشه ایجاد شوق یادگیری در دانشجو برایم مهم تر از آموختن 100% یک علمی بوده است.  

_ چطور این کار را انجام می دهید؟

نقش آموزش خیلی مهم است. مدرسه ای که من میرفتم معلم ها اکثرا خارج از کشور درس خوانده بودند و تکنیک های آنها را با خودشان آورده بودند. با روشهای متفاوت آنها از همان بچگی آشنا شدم. دبیرستانم یک دبیرستان بین المللی بود. 60 درصد معلمهای ما خارجی بودند. اینکه میگویم خارجی نه به معنای ملیتشان. منظورم روشهای متفاوتی ست که با آن آشنا می شدم. یعنی ما شاید فقط دو تا درس داشتیم که حفظ کنیم و بیاییم امتحان بدهیم. همه ی معلم های ما چه ایرانی، چه خارجی، از منِ13 ساله، منِ 14 ساله میپرسیدند «تو چی فکر میکنی؟نظر تو چیه؟ راجع به چه موضوعی علاقه مندی که تحقیق بکنی؟» تحقیق از 14 سالگی برایم جا افتاده بود. یک لیست کتاب، تابستان ها میدادند به ما و میگفتند بخوانید، خلاصه کنید، بعد از تابستان بیایید راجع به کتاب صحبت کنید. یعنی من فکر میکردم آموزش همین است دیگر. ما فکر کنیم، ما حرف بزنیم، معلم به عقاید ما ا حترام بگذارد، ما به عقاید معلم احترام بگذاریم. او هم به وقتش جدی باشد هم اهل خنده و شوخی. حتی شماره تلفن منزلش را داده بود که زنگ بزنیم موقع ناراحتی حرفمان را بزنیم یا درد دل کنیم. به دانشگاه که رسیدم بُعد علمی اش قوی تر شد. ما با چند تا از استادانمان با هم سوار اتوبوس می شدیم، مسیرمان مشترک بود. اگر نشریه ای راجع به رشته خودم منتشر می شد، فوری میدیدم استادم مشغول مطالعه است. یعنی یک لحظه غافل نبود. نشریه را که میخواند، فردا پس فردا حتما بحثش سر کلاس مطرح می شد .

_ یعنی به روز بود !
به روزِ علاقه مند، نه به روز بی محتوا . دغدغه اش این بود که علم جدید و کارآمد به دانشجو بدهد. یک وقتی که همه مان منزل استاد راهنما دعوت شده بودیم جمله ای گفت که من هیچ وقت فراموش نمی کنم. حرفش این بود که ما یک مشعلی از علم و معرفت دستمان هست، تا می توانیم این مشعل را روشن نگه میداریم، بعد میدهیم به شما. شما این را روشن ترش کنید و به نسل بعدی بدهید. یعنی من فکر میکردم باید از استادم بهتر باشم. پس، بعد از من هم باید قاعدتا بهتر از من باشند. نقش استاد، نقش معلم، نقش خانواده بی نهایت در انگیزه دادن به دانشجو موثر است.

بنابراین این آموزش غیرمستقیم بود که به من کمک کرد تا الان بتوانم در کلاس نسبتا موفق عمل کنم. این ها بود که بیشتر تاثیر داشت تا اینکه کسی بیاید برای من کارگاه آموزشی بگذارد.

_ پس شما به کارگاه های آموزشی اعتقاد ندارید؟ مثل آموزش هایی که برای معلمین مدارس میگذارند.

نه. شاید الان کارگاه خیلی هم خوب و البته واجب باشد، به دو دلیل. یکی اینکه همه ی رشته ها علوم انسانی نیستند. مخصوصا بعضی از رشته ها که واحدهای آموزشی زیادی سر کلاس نداشتند و کلاس داری بلد نیستند. و علت دیگر طبق مشاهدات خودم این است که قدیم بیشتر اساتید دور و بر خودم ، در خانواده های فرهنگی رشد کرده بودند. از بچگی در خانه هایی درس خواندند که کتاب جزو اصلی زندگی شان بود. اما الان ممکن است کسی را ببینیم که مثلا اولین خانمی ست در خانواده که دنبال تحصیلات رفته است. یا پسری که پدرش در کار کسب و تجارت و کشاورزی و... بوده و در فرهنگ و فضای متفاوتی بزرگ شده اند. یادم هست که میرفتیم منزل یک استاد. میدیدیم نه مبلمانی دارد نه خانه آنچنانی. پذیرایی خیلی مختصری میکند. اما از زمین تا سقف کتاب چیده. اصلا جای نشستن نداشتیم. بنابراین اینطور تفاوت های فرهنگی موثر است. شاید الان بعضی اساتید دغدغه های دیگری به جز دغدغه های علمی دارند. من وقتی میرفتم مسافرت، میدانستم فلان استاد در فلان زمینه در حال تحقیق است، برای استادم کتابی در همان زمینه سوغات می بردم. ولی بعدها دیدم همکاران خودم هم اگر میخواهند برایم هدیه بگیرند یا سوغاتی بیاورند چیزهای دیگری غیر از کتاب می آورند.

_ البته شاید بعضی از لحاظ علمی قوی باشند ، اما روش و شیوه های تدریس شان ناکارآمد و قدیمی ست. ارزیابی شما از وضعیت اساتید چطور است ؟

خب ببینید من چون سر کلاس همکارانم نیستم، نمی توانم قضاوت کلی داشته باشم. اما اینکه از بچه ها گاهی میشنوم فلانی روش سنتی دارد یا جذاب تدریس نمی کند، فکر میکنم به خاطر این باشد که ما به همان شکلی درس میدهیم که به ما درس داده اند. همانطور تکلیف میخواهیم که از ما خواستند. بعد از سال دوم لیسانس، کسی از من نخواست چیزی را حفظ کنم. چون وقتش بود که بگویند نقد و تحلیل داشته باش، فکر کن، کتاب بخوان، مقاله بنویس. پس من طبیعتا مدل دیگری را برای تدریسم بلد نیستم. ما همکارانی داریم که استادان به نامی در سطح کشور داشتند، اما به گفته ی خودشان چیز زیادی از آنها یاد نگرفته اند. بعد وقتی ازشان میپرسم که شما در کلاسهایتان کار دیگری میکنید؟ میگویند نه، ما هم همان شیوه را داریم. یعنی در شکل و شیوه ای که خودشان هم از آن شکایت داشتند، تغییری نداده اند.

بعضی ها معتقدند که اصلاح باید از اول شروع شود. به خود من میگویند بابا فلانی! چه کار داری؟ این کارها باید از مدرسه شروع شود. ولی من اعتقاد دارم هرچیزی را از هرجایی میشود شروع کرد. این کار را کرده ام و جواب هم گرفتم. وقتی من روز اول به دانشجوها می گویم شما باید مقاله بخوانید و نقد بنویسید، میبینم که مخالفند و جا میخورند. می گویند ما نقد کنیم؟ چطور نقد کنیم؟ بعضی میگویند استاد من حاضرم 5 تا کتاب بخوانم و امتحان بدهم ولی تحلیل و نقد ننویسم. اما یواش یواش با این روش کنار می آیند.

_  شیوه تدریس تان را بیشتر شرح می دهید؟

خب طبیعتا بخشی از آن همان دانشی ست که دانشجوی ما باید داشته باشد. اول باید یک چارچوبی به دانشجو بدهم که بداند باید کارش را چطور آغاز کند. این بخش وظیفه ی من است. ولی بعد، مقاله ها یا کتاب هایی مشخص میکنم تا نقد و تحلیل کنند. یک بار در جلسه ای داشتم درباره پروژه کارشناسی میگفتم که دانشجوها در مصاحبه به این نتیجه رسیده اند. یکی از همکاران گفت مصاحبه؟ مگر دانشجوها مصاحبه میکنند؟ مگر کار کتابخانه ای انجام نمی دهند؟ گفتم نه، مصاحبه میکنند. الان در دانشگاه، کلی از دانشجوهای ما را به خاطر همین مصاحبه ها می شناسند.

_ این شیوه رضایت دانشجوها را هم به همراه داشته ؟

آن دسته ای که ناراضی هستند و اضطراب دارند، می آیند و ابراز می کنند. سعی میکنم در این دام نیفتم که اجازه ی کار نکردن به دانشجو بدهم. میگویم بیا با هم کار را پیگیری کنیم، من کمکت میکنم. اما به نظر می آید که نمره های ارزشیابی، رضایت بچه ها را نشان میدهد. سوالات ارزشیابی هم خیلی برایم اهمیت دارد ، چون میتوانم در تک تک پارامترها و هر ترم خودم را مقایسه کنم و به اشکالاتم پی ببرم.

_ پیش آمده که به خاطر  ارزشیابی ها در کارتان تغییری ایجاد کنید؟

اینکه برگردم به شیوه سنتی نه. بیشتر سعی کردم از نگرانی بچه هایی که اضطراب دارند، کم کنم. مثلا میگویم شماهایی که از نقد و تحلیل کردن نگرانید، دفعه ی اول که نقد کردید به من بدهید، من میخوانم و برمیگردانم. اینطوری کمی اضطرابشان کم میشود. یا مثلا میگویم ببین این قسمت کارت خیلی خوب بود. اعتماد به نفس میگیرند. من این را هم از اساتیدم یاد گرفتم. ارزیابی آنها همیشه با خوب شروع میشد. اینجا خوب بود، اینها متوسط بود، در این زمینه میتوانی بهتر کار کنی. هیچوقت تحقیرم نکردند. در مورد دانشجوهای خودم مثلا بار اول که کارشان ضعیف است میگویند دیدید استاد ما نمیتوانیم؟ من میگویم میخواهی یک بار دیگر سعی کنی؟ دفعه ی دوم کارش بهتر میشود. این روند پیشرفت را که می بینند خیالشان راحت می شود. من 10 سال در دانشگاه علامه طباطبایی استاد مدعو بودم. شاید باور نکنید یک بار امتحان ساعت 1 شروع شد و تا 6 بعدازظهر طول کشید. انقدر که بچه ها نظر دادند و نوشتند.

چطور امتحان میگیرید؟ از بچه ها کتاب و جزوه میخواهید یا نظرات خودشان را؟

ببینید بالاخره یک دانش و علمی در هر کلاسی مطرح می شود. مثلا در رشته تخصصی خودم که آموزش و پرورش تطبیقی ست، نظریه ها و روش ها و چارچوب ها را می گویم. دلم میخواهد ببینم دانشجو یاد گرفته یا نه. بقیه ی مطالبی که میخواهم، کاربردش در ایران، طرحی که برای این درس میدهند، بیان کاستی های آن و از این دست مطالب تحلیلی ست. در واقع نقد و مقاله تحلیلی و امتحان، نمره پایان ترم را تشکیل می دهند. و بعد از تحویل برگه میبینم بخش دانش کلاسی 2 صفحه است، اما نظراتشان  6یا 8 صفحه. چیزی که در این باره شاید خیلی مهم باشد این است که دانشجو احساس امنیت بکند. سر کلاسم سعی میکنم همه عقاید را بپذیرم، همه ی عقاید محترم باشد. چون بالاخره در علوم انسانی هرکسی نظر خاصی دارد. بنابراین وقتی من سر کلاس به دانشجو میگویم به نظرات بقیه احترام بگذار، نمیتوانم موقع امتحان چون نظرات این دانشجو با من متفاوت بود من نمره کمتری به او بدهم. گاهی میپرسند استاد من اگر نظرم با شما مخالف باشد شما چه میکنید؟ می گویم تو استدلالت قوی باشد، من به تلاش و استدلالت نمره می دهم. این باعث احساس امنیت دانشجو میشود و تا به حال این شیوه جواب داده است. نمیتوانم بگویم همه خوشحال و راضی هستند، اما حداقل قدرت تحلیل و استدلال را تا حدی کسب می کنند.

_ پس شما پایه های تولید علم را در کلاس هایتان قوی می کنید . چیزی که دیگر کمتر دیده می شود .

بله. در واقع آن حس اعتماد به نفسی که دانشجو پیدا میکند خیلی مهم است. گاهی سر کلاسی میروم و میبینم بچه ها  با ناراحتی میگویند «یکی از استادا بهمون گفته ما که جوون بودیم اینجوری بودیم شماها میخوایید چی بشید؟آخه این چه وضعشه؟» خب این تفاوت بین نسلها هست. همیشه بوده و از بین نمی رود. اما تحقیر و تمسخر کردن ها به کجا میرسد؟ یادم هست زمان تسخیر سفارت آمریکا بود و من هم در آمریکا درس می خواندم. هر شب گروگان ها را از تلویزیون نشان میدادند و تبلیغات منفی میکردند.همان وقت منتظر بودم استادی سر کلاس به من طعنه ای بزند یا مسخره کند. اما اینطور نبود. حتی یک بار دانشجویی آمد با من برخورد کند، استاد جلویش را گرفت . آن دانشجو گفت «اینا گروگان گیرن، راهزنن.» ( هنوز تروریست نشده بودیم! ) استاد به دانشجوی آمریکایی خودش گفت «شما برو بیرون یه کم استراحت کن، یه کم آروم شو بعد برگرد با هم بحث کنیم.» از این نمونه ها زیاد داشتیم. این اتفاقات را که می دیدم امروز در درسم تاثیر می گذارد. اگر یک دانشجویی به خودش حق بدهد که به دانشجوی دیگری به خاطر عقیده اش، به خاطر مرامش، حجابش و یا برعکس، توهین کند این برایم قابل قبول نیست. دانشجو وقتی میتواند نقد و تحلیل کند که فضای امن برایش وجود داشته باشد. خیالش راحت باشد که نه من روی حرفش داوری ارزشی میکنم و نه اجازه میدهم کسی توهین کند.

_ به نظرتان دانشگاه چقدر در تربیت نیروی مفید برای جامعه موفق بوده و بازدهی علمی داشته است؟

با توجه به حوزه علوم انسانی که خودم شناخت دارم میدانم که خیلی موفق نبوده است. چون کمتر از پتانسیل دانشجو استفاده کرده. ما یک نیروی عظیمی داریم که مقدار کمی را توانستیم برسانیم به مرحله ای که خودشان احساس مسئولیت کنند، خودشان کار کنند. خیلی از ما پتانسیل زیاد دانشجوها را متوجه نشدیم. من به جوان ها خیلی امید دارم. ولی اگر دادگاهی باشد ما استادان متهم هستیم. چون آن خاک حاصلخیزی که این گل رشد کند، بوده و ما جلویش را گرفتیم. همین قدر که رفت خواند و حفظ کرد گفتیم کافیست. حالا هم دانشجو تبدیل شده به یک پژوهشگر که مقاله بنویسد و منِ استاد اسمم را بزنم پای مقاله تا برای خودم امتیازی داشته باشد. تایید حرفم هم این است که بچه های ما اینجا که هستند معمولی هستند، خوب هستند. اما پایشان را که از ایران بیرون میگذارند، نبوغشان شکوفا میشود. اتفاقا وقتی میرویم خارج از کشور این بچه ها افتخار ما محسوب می شوند. پس چرا نتوانستیم اینجا پرورششان بدهیم؟ چرا ما استفاده نکردیم؟

_ پیشنهادتان برای اصلاح این وضعیت چیست؟ برای به کارگیری پتانسیل دانشجوها؟

شاید یک بخشی همان برگزار کردن دوره های آموزشی برای اساتید جوان تر باشد . اما من فکر می کنم مطالبات خود دانشجوها موثرتر است. نه به صورت خصمانه و بدهکارانه. به دانشجو می گویم خودتان بدانید چه میخواهید، بعد از استاد مطالبه کنید. بالاخره از 100 نفر 20 نفرشان شاید همکاری کنند. بعد، آن 20 تا به 20 تای دیگر منتقل میکنند. ولی اگر دانشجو بی تفاوت باشد و مطالبه نداشته باشد و یا بد بیان کند، نتیجه نمی گیرد.

پس این اصلاح از پایین به بالا بیشتر جواب میدهد. کار دولتی برنمی دارد. شاید جوان بودم فکر میکردم که دولت باید بیاید چنین و چنان کند، ولی الان فکر میکنم خودمان باید کار کنیم.

_ فکر می کنید در غرب چطور این اتفاق افتاد؟ آنها چه مسیری را طی کردند؟

ما خودمان آموزش و پرورش تطبیقی میخواندیم. بچه های ما اغلب کسانی بودند که مثل دانشجوهای جامعه شناسی، فکرشان بازتر بود. تفاوت ها را بیشتر پذیرا بودند. دغدغه های سیاسی و اجتماعی داشتند. اصطلاحا فضول محله بودیم. آمریکای لاتین چه خبر است؟ استعمار دارد چه کار میکند؟ امپریالیزم چه میکند؟ انقلاب های همه جای دنیا به ما ربط داشت. یک استادی را میخواستند برایمان بیاورند، درجه یک. اما از نظر فکری خیلی راست و جمهوری خواه بود. از آنهایی که با اعتصاب دانشجوها علیه جنگ ویتنام ، مخالف بود و با جنگ موافق بود. ما هم که از این ماجراها اطلاع داشتیم ، رفتیم به مدیرگروه اعتراض کردیم و نامه نوشتیم برای رییس دانشگاه که ترجیح میدهیم چنین کسی نباشد. چون شاید 10 درصدی، دانشجوها در انتخاب استاد حق نظر داشتند. بعد رییس دانشگاه به ما جواب داد که شماها که انقدر اعتقاد دارید به آزادی بیان و... بهتر نیست یک نفر از یک طرز فکر دیگر را هم بپذیرید؟ دیدم ما که انقدر دم از آزادی بیان می زنیم، از همه دیکتاتورتریم. خب بگذاریم او هم بیاید حرفش را بزند. میخواهم بگویم آنجا دانشجو مطالباتش را دارد و فوری سیاسی نمی شود. دانشجو ترس ندارد که سر کلاس نمره اش کم شود. زمان ما لااقل اینطور بود. آن زمان لابی صهیونیست ها خیلی قوی بود. یکی از استادان خودم زمانی که میخواستم تدریس کنم، خیلی من را به خاطر عقایدم اذیت کرد. صهیونیست بود. یک درسی که خودم با عنوان «تحول اجتماعی در آموزش خاورمیانه و شمال آفریقا» برای ارائه طراحی کرده بودم ، آمد در جلسه گروه، اسم های بچه های کلاسم و خودم را مسخره کرد. از بین20 نفر دانشجوی دکتری 9 نفرشان مسلمان بودند و از نامشان مشخص بود. میگفت نگاه کنید همه مسلمان ها را دور خودش جمع کرده است. حتما در طرح درسش هم یک «مرگ بر اسراییل» دارد. من طرح درسم را بردم نشان دادم. گفت ببین! اصلا ننوشته ای اسراییل جزو خاورمیانه است. خب راست می گفت، من نمیتوانستم اسراییل را قبول کنم. آن دوره هم دانشجوی اسراییلی داشتم هم فلسطینی. اول خیلی برای هم شاخ و شانه میکشیدند. طبیعتا هیچوقت عقاید هم را قبول نکردند. ولی توانستند همدیگر را تحمل کنند. بعد از اتمام دوره، از دانشجوها پرسیدند ایشان موقع درس دادن تعصب داشته؟ضد اسراییلی بوده؟ دانشجوها گفتند که استاد از اول موضعش را مشخص کرد و گفت من نمیتوانم قبول کنم یک کشوری اینطور شکل بگیرد. ولی نه در نمره دادن تبعیض گذاشت نه جلوی حرف زدن مان را گرفت. خب آنجا چون با تنوع بالای فکری رو به رو بودیم، ظرفیتها افزایش پیدا می کرد. مجبور بودیم اینطور باشیم. وقتی همکلاسی من می نشست کنارم و می گفت همه فلسطینی ها را باید ریخت توی دریا و من یک جوری نگاهش میکردم، استاد فوری می گفت گلنار برو آن طرف بنشین. برای اینکه میدانست الان درگیری ایجاد می شود. این که منتظر باشیم کسی از بالا بیاید و درست کند _انشالله که بیاید_ ولی اگر هم نیامد ما خودمان نباید بیکار بنشینیم. مخصوصا در نسل جوان. مطمئن باشید امکان پذیر است. یک بار یکی از همکاران از من پرسید تو به همه دانشجوها20 میدهی؟ گفتم نه. گفت 19 میدهی؟ گفتم نه. گفت کسی از کلاس تو می افتد؟ گفتم بله. گفت موقع پایان نامه هرکار دلشان بخواهد میکنند؟ گفتم نه. بعدها فهمیدم میخواست بداند چرا دانشگاه از من تقدیر میکند یا نمره ارزشیابی هایم بالاست. حقیقت این است که من دلم میخواهد دانشجو خوشحال باشد. من به کارم علاقه دارم که اینطور میشود. مسلما اگر دغدغه ام این باشد که آخر هفته حتما به مهمانی، خرید یا تفریح بروم ، دیگر از دانشجو نمیخواهم نقد بنویسد. چون باید همان نقد را بخوانم، وقت نمی کنم. در غیر این صورت آخر ترم تست میدهم، با کلید تست راحت تصحیح میکنم. اوقات فراغت هم به خرید و مهمانی خودم می رسم. اما وقتی یادم می آید یک استاد ژاپنی را که در سخت ترین شرایط زندگی خودش برای منِ دانشجوی ایرانی، وقت صرف می کرد و کمکم می کرد، چرا من، برای دانشجوی هم وطنِ خودم وقت نگذارم و کار نکنم؟ پس ما باید تلاش خودمان را بکنیم و انشالله می توانیم.                                         

 

 

پریسا زارع                                                                                                                                                                                                    


٢٣:٤٧ - چهارشنبه ١٣ اسفند ١٣٩٣    /    عدد : ٤٢٤١٦٢    /    تعداد نمایش : ١٠٩


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




: بازديدکنندگان آنلاين
4633: بازديد کنندگان اين صفحه
14: بازديدکنندگان امروز
263821: کل بازديدکنندگان
0.62: زمان بارگداری صفحه