خانه سجلدی با ما باش
 


  چاپ        ارسال به دوست

دنیا، لبخندت را، کم دارد...

بخند، گرچه تو با خنده هم غم انگیزی!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

به هر جان کندنی بود، بالاخره از دانشگاه زدم بیرون و پرسان پرسان، رهسپار پارک شهر شدم. می گویم جان کندن، چون هر چه کردم نشد به موقع برسیم! می گویم برسیم چون تنها نبودم و با چند نفر از دوستان قرار گذاشته بودیم که به افتتاحیه ی نمایشگاه کمپین عروسک های خاموش بپیوندیم.

بار اولی بود که به موزه ی صلح می رفتم. با بیست دقیقه ای تاخیر رسیدیم و در همان بدو ورود، دیدار چهره های نام آشنای فرهنگی، نظرم را جلب کرد. بعد هم هوای به شدت گرم سالن!

وقتی جا گیر شدیم، یکی از اعضای کمپین  داشت در مورد اهدافشان توضیح می داد که البته برای من، صحبت های آشنایی بود از آنجا که پیشتر با گروهشان مصاحبه ای داشتم و در نشریه ی دختران ایران زمین چاپش کرده بودیم. گوش هایم را تیز کردم و شروع کردم به یادداشت برداری، از همین ابتدا هم می گویم که این ها حاصل یادداشت های نگارنده است و طبیعتا کاملا نقل به مضمون است:

کاش می شد در این مراسم ، اصلا دست نزنیم! اتفاقات وحشتناکی در سطح دنیا می افتد. هدف ما از ایجاد این کمپین رسانه ای کردن ظلم هاییست که به این کودکان و انسان های بی دفاع می کنند. حتی کودکان را به جنگ می گمارند. ما راضی نیستیم نامی از اعضای کمپین در جایی برده شود. فقط از شما خبرنگارانی که در این جمع حاضرید می خواهیم این نماد را گسترش دهید. این عروسک ها نماد کودکان جنگ زده اند و هدف ما صرفا به ساخت و ارسال عروسک منتهی نمی شود. می خواهیم مانند یک شیپورچی در فضا باشیم.

حالا نوبت رضا احسانپور بود تا به قرائت شعری بپردازد که انصافا ، شعری که سروده بود جمعیت را متاثر کرد. طبع شاعر لطیف است و حق دارد اگر بگوید: اخبار نمی بینم چون طااقت ندارم ببینم در تلویزیون کودکی در خونش می غلتد و کنار دستی ام دارد قورمه سبزی اش را می خورد! می گفت: خیلی چیز ها دارد برای ما عادی می شود. صحبت های رضا احسانپور را با این جملات به پایان می برم : ای کاش می توانستم بروم بجنگم. می ترسم از روزی که عروسک دست بچه ی جنگ زده ای بدهم و مرا پس بزند و بگوید: «عروسک نمی خوام! من مامانمو می خوام! من بابامو می خوام!»

بعد هم مصطفی رحماندوست به تریبون پیوست و با شروع صحبت هایش، همه ی جمع را که اکثرا متشکل از جوان های دهه هفتادی و اواخر دهه ی شصت بود، درگیر یک حس نوستالژیک کرد. شاعر نام آشنای کودکان دیروز و امروز ایران می گفت: وقتی جنگ باشد، بازی بچه ها هم می شود جنگ!

در همین حین و بین، سهیل کریمی، مستند ساز هم به جمع میهمانان اضافه شد و حجت الاسلام میر لوحی هم یکی از میهمانان دعوت شده بودند و چند دقیقه ای پشت میکروفون قرار گرفتند.

در بین سخنرانی مدعوین، دو کلیپ هم پخش شد که یاد مرحوم حسین سخا هم زنده شد. چرا که یکی از کلیپ ها ساخت آتلیه ی سه در چهار بود و شخصا فکر میکنم بسیار روند زیبایی داشت. هم با مضمون کمپین، یعنی عروسک های خاموش هماهنگ بود و هم در انتها اشاره ای به طلوع خورشید داشت.

یکی از دوستان همراهم می گفت چرا این همه فضای این کلیپ ها، غم دارد؟

گفتم خودمان را نگاه نکن که ظلم را اظهر من الشمس می بینیم. این کمپین می خواهد اقشار خاکستری را جذب اخبار و وقایع کند و حتی مردم حق طلبی را که در سطح دنیا، فریفته ی رسانه های کاریکاتوریست شده اند و جای ظالم و مظلوم را اشتباه گرفته اند! باید پای این کلیپ ها گریه کنیم.

خلاصه جلسه رسما به پایان رسید و حالا نوبت به خبرنگاران و رسانه ها رسیده بود که سراغ میهمانان و مدعوین و اعضای کمپین بروند و حسابی سین جیمشان کنند. در بین گروه های خبری، نشانه ی باشگاه خبرنگاران جوان، نظرم را به خودش جلب کرد.

ما هم به سمت محلی رفتیم که عروسک ها را در آنجا به نمایش گذاشته بودند و انصافا هم فضا متاثر کننده بود. من که از دیدن دیوار نوشت های موزه ی صلح گذشتم، اما یکی از دوستانم که شجاعت به خرج داده و سراغ خواندن نوشته ها رفته بود، حسابی با دیدن عکس ها حالش دگر گون شد.

بالاخره پس از صرف کیک و آبمیوه و خداحافظی با آشنایان و البته گرفتن پیکسل های حمایتی کمپین، از افتتاحیه دل کندیم. می دانستم که نمایشگاه تا دو روز دیگر، یعنی تا ششم خرداد دایر است. تصمیم گرفتم یک روز دیگر هم سری بزنم و گزارشم را تکمیل کنم و احتمالا جگر به خرج بدهم و موزه ی صلح را هم درست و حسابی ببینم.

روز چهارشنبه ، مجددا شال و کلاه کردم و به سمت پارک شهر رفتم. این بار انگار خارج از ساعت کار موزه رسیدم. داشتن آشنا در هرجایی برای چنین روزهایی خوب است! چون با یکی از دوستانم که از اعضای کمپین بود تماس گرفتم و از در دیگر موزه، وارد شدم!

همان آشنای چاره ساز،  گفت قرار است امروز یکی از بازیگران نام آشنا به نمایشگاه بیاید و من هم چشمانم برق زد و گفتم چقدر خوب! می شود حسابی گزارش را تکمیل کرد. اما از خدا که پنهان نیست، از شما هم پنهان نماند، نشان به همان نشان که قرار بود ساعت 15 شاهد حضور بازیگر مشهور باشیم و وقتی ساعت 16 از موزه زدم بیرون، هنوز موفق به دیدارشان نشده بودم! یعنی نیامدند! مشغله داشتند لابد. ولی راستش نشد گله ام را در این دست نوشته، ننویسم که بد قولی، کار خوبی نیست. حتی اگر بازیگر باشیم!

در همین حین و بین انتظار برای بازیگر مذکور، هفت ، هشت دوری موزه ی صلح را چرخیدم. دلم می خواست کمی بنشینم و فقط به حال این همه ظلمی که به اسم سازندگی به جهان می شود، گریه کنم.

«وچون به آنان گفته شود در زمين فساد نكنيد، گويند: همانا ما اصلاح كننده‌ايم! آگاه باشيد كه همانا آنان مفسدند وليكن نمي‌فهمند.»(سوره ی بقره)

برایم خیلی جالب بود که راهنمایان موزه، از بین جانبازان جنگ تحمیلی هستند و داوطلبانه به این کار مشغولند. هم کپسول اکسیژنی که گوشه ی موزه جا خوش کرده بود گواه این بود و هم یکی از راهنماها که روی ویلچر نشسته بود و هم کارت های جانبازان شهید که به کتیبه های ورودی موزه، آویزانش کرده بودند.

ماجرای این راهنمای جانباز هم جالب است ... وقتی در عمق افکار خودم بودم، با ویلچرش سمتم آمد و گفت: شما چقدر مظلومانه این جا نشستید!

گفتم آمده ام گزارش بگیرم از مردم و شنیده ام قرار است فلانی(بازیگر مذکور) به نمایشگاه بیاید .

گفت برای کجا؟

گفتم یک نشریه ی دانشجوییست.

دو پایش قطع شده بود. آخرین دانه ی شکلاتی که در کیسه مانده بود را انداخت توی دستم و گفت: این هم سهم شماست!

و وقتی صحبت از بازیگر مذکور(نیاوردن نام هم انصافا کار سختیست!) شد، گفت مواظب باشید ها! هر کس با ایشان عکس گرفته، شهید شده! و وقتی دید دارم هاج و واج نگاهش میکنم، اشاره کرد به یکی از جانبازان شیمیایی راهنما، که دو سه روز بعد از ثبت عکس با بازیگر مذکور، به شهادت رسیده بود.

البته از شوخ طبعی اهالی جبهه های دفاع، روایات زیادی خوانده ام! ... فقط دوست داشتم عمق حال خوبم را از هم صحبتی با یک نفر از سال های دهه ی شصت و فتح خرمشهر، از نزدیک، در این نوشته هم منعکس کنم. انگار سال ها بود می شناختمش... هر چقدر هم این عبارت کلیشه است، خب باشد!

دیگر تقریبا داشتم حس میکردم رشته های جان دار سبزی زیر پایم در حال رویش است ! اما خیلی حال و هوای موزه را دوست داشتم و خیره شده بودم به آن هایی که آمده بودند بازدید و محو راهنماها!

جلسه ی اعضای کمپین به پایان رسید و من هم کم کم باید بار و بندیلم را جمع می کردم. همان آشنای مذکور، که پیش تر به او گفته بودم می خواهم چند تایی سوال هم از یکی از بچه ها بپرسم تا گزارشم را تکمیل کنم، آمد و پرسید کدامشان را بیاورم؟

ما هم نامی دادیم و شخصی را تحویل گرفتیم و بی مقدمه ی اضافی، رفتیم سراغ سوال ها:

-          در کل از روند برگزاری نمایشگاه راضی بودید؟

-          بله، تقریبا نسبت به آنچه که انتظار داشتیم و تبلیغاتی که کرده بودیم، اوضاع بهتر بود. چون گروه ، مردمی بود و خیلی شناخته شده نبود. از بازدید کننده ها هم بازخورد های خوبی گرفتیم.

-          پس فکر می کنید تبلیغاتتان برای نمایشگاه کافی نبود؟

-          ما تقریبا از تمام امکاناتی که داشتیم استفاده کردیم که بیشتر محدود می شد به فضای مجازی و نهایتا بنر های فضای اطراف پارک شهر. تبلیغات محیطی خاصی نداشتیم.

-          هدف شما بیشتر جلب توجه قشر خاکستری جامعه بود. چقدر به این هدف نزدیک شدید؟

-          من فکر میکنم این اتفاق افتاد. زیرا بازدید کننده های موزه، افراد گلچین شده ی خاصی نیستند. همه نوع قشری اینجا رفت و آمد دارند. و وقتی کار را برایشان توضیح می دادیم اکثرا استقبال می کردند و برایشان وجود چنین کمپینی که به کودکان قربانی جنگ می پردازد و بی تفاوت نیست، جالب بود. حس نوع دوستی آنها تحریک می شد.

-          برای کودکان یمن و سوریه و باقی مناطق درگیر جنگ هم برنامه دارید؟

-          شروع این کار برای بچه های غزه بود. اما وقتی دیدیم بچه های دیگری هم هستند که دارند در کشورهای دیگری آسیب می بینند، حتی در سومالی و میانمار، رویه ی کار را از اواسط کار تغییر و کمپین را به همه ی کودکان اختصاص دادیم، نه یک کشور خاص. و حالا هم هدف این است که برای ابراز همدردی و نشان دادن عدم بی تفاوتی نسبت به آن ها ، این عروسک ها را به کشور های دیگر بفرستیم تا متوجه شوند چنین اتفاقاتی در جهان جاریست و منجر به جذب حمایت های مادی و معنوی برای این کودکان شود.

-          تمام افرادی که دعوت شده بودند در افتتاحیه حضور پیدا کردند؟

-          خیر.

-          از چه کسانی دعوت کرده بودید؟

-          تقریبا از تمام چهره های فرهنگی و هنری و حتی ورزشی دعوت کرده بودیم. به خصوص کسانی که فعالیت های اجتماعی و انسان دوستانه داشتند. به هر حال به هر دلیلی که بود، مثلا شناخته شده نبودن کمپین و یا حتی مشغله ی مدعوین علی رغم رغبت آنها برای شرکت در افتتاحیه، خیلی از مهمان ها حضور نداشتند. در آخر فکر می کنم اتفاق خوبی افتاد. چون کسانی حضور پیدا کردند که با دغدغه ی شخصی آمده بودند. مثل آقای رحماندوست و آقای احسانپور.

-          بین مدعوین کسانی بودند که از قبل با کمپین آشنایی داشته باشند؟

-          تقریبا نه.

-          برنامه ی شما بعد از نمایشگاه چیست؟

-          ارسال بخشی از عروسک ها به سوریه که به دست آوارگان سوری و فلسیطینیِ مقیم کمپ های افراد جنگ زده برسد. و یک سری برنامه ی بلند مدت که در حال حاضر نمی شود درباره ی آنها یک توضیح قطعی ارائه کرد. ان شاءالله شاهد نتیجه گیری از این کمپین در دراز مدت هستیم.

-          با توجه به بین المللی بودن موزه ی صلح، نمایشگاه بازخورد بین المللی داشت؟

-          برنامه هایی بازخورد بین المللی دارند که در تاریخ بین المللی برگزار بشوند. تاریخ برگزاری نمایشگاه با هیچ مناسبت بین المللی خاصی مقارن نبود. اما در مراسم مهمان های خارجی هم حضور داشتند. از بحرین، سوریه و ... ما هم از نمایشگاه توقع بازخورد بین المللی نداشتیم

-          به عنوان یک کمپین مردمی، از مردم چه انتظاری دارید؟

-          اینکه اگر کسانی هستند که این مسئله، دغدغه ی آن هاست، وارد این جریان بشوند و به پیشرفت آن کمک کنند. با ساخت عروسک یا هر کمک دیگری. چون این کمپین به مرور با اضافه شدن به مخاطب هایش رشد کرده است.

صحبت هایم که تمام شد، باز هم به سمت همان آشنای چاره ساز مذکور(!)، رهسپار شدم و از او خبر گرفتم که نمایشگاه تا دوشنبه تمدید شده است و البته گفت که موزه روزهای پنجشنبه و جمعه تعطیل است.

به هر حال از همین تریبون به اطلاع علاقمندان می رسانم که می توانند روزهای شنبه، یکشنبه و دوشنبه، مورخ نهم، دهم و یازدهم خرداد ماه سال 1394، صبح ها از ساعت 9 الی 12 و بعد از ظهر ها از ساعت 14 الی 17 به نمایشگاه گروه سنگ، کاغذ، قیچی سر بزنند. قرار است برخی چهره های فرهنگی هنری هم مجددا مهمان نمایشگاه باشند ان شاءالله.

از موزه جدا شدم و به سمت مترو رفتم و داشتم فکر می کردم در دنیا چه خبر است؟ و داشتم به موزه ی صلح فکر می کردم...

اینجا که می آیی دلت میخواهد یک بلندگو دستت بگیری و بروی بر سر تمام قله های بلند دنیا بایستی و فریاد بزنی تا شاید گوش های ناشنوا، صدایت را بشنوند.
خسته می شوی از این همه ژست انسان دوستی که پشتش عالمی از جنایت ها پنهان شده است...
احتمالا تاب نمی آوری نوشته ها را بخوانی، از دختری که در یک سالگی شده است یک پا جانباز شیمیایی، تا حتی نام جانباز های داوطلبی که برای راهنمایی بازدید کننده های موزه به اینجا می آمده اند و حالا عنوان «شهید» همسایه ی اسمشان شده.
فکر میکنی واقعا به چه گناهی این همه مظلوم واقع شده اند آدم های یک سوی کره ی خاکی؟...
گاهی بعضی حرف ها را نمی شود نوشت، نمی شود گفت و شنید، باید لمس کرد.
باید رفت و دید و از فشار سکوت نهاد های بین المللی و این همه بی عدالتی دق کرد! باید فکر کرد چه می شود که همه ی فکر و ذکر آدم ها می شود فقط نانشان و کمی آن طرف تر، کودکی بی مادر می شود بخاطر بمب ها. مادری بی فرزند می شود به خاطر جنون مزخرف قدرت طلبی!

دنیای جای خوبی نیست وقتی تاریک باشد. دنیا جای خوبی نیست وقتی یک مشت انسان نما و یا آدم های متظاهر به انسان دوستی قدرت را در دست گرفته باشند. دنیا جای خفه کننده ایست وقتی هنوز خورشید طلوع نکرده باشد...

پا به پا ، قدم قدم، حرکت باید کرد و تلاش برای ساختن طلوع.
شاید حتی با چند عروسک. با در دست گرفتن شیپور، با سعی بی وقفه برای بیدار کردن لا اقل آن ها که خوابیده اند... با هر کاری که بر می آید از وسع انسان در هر موقعیتی!

دنیا، حضور یک نفر را کم دارد. دنیا خیلی کم دارد حضور خورشید را...

 

محدثه سادات نبی یان


٢٠:٣٠ - شنبه ٩ خرداد ١٣٩٤    /    عدد : ٤٣٨٦٤١    /    تعداد نمایش : ٧٠٣


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




: بازديدکنندگان آنلاين
4648: بازديد کنندگان اين صفحه
36: بازديدکنندگان امروز
263843: کل بازديدکنندگان
0.55: زمان بارگداری صفحه