خانه سجلدی با ما باش
 


  چاپ        ارسال به دوست

تکرار جان گداز تاریخ...

ام وهب ها زنده اند هنوز

ام وهب ها، زنده اند هنوز...

محدثه سادات نبی یان

 

حس ناب مادری را، تا کسی مادر نشود، درک نمی کند. مادر آن قدر معجزه آساست که خداوند، بهشت را پیشکش قدمهایش کند.

 وجودی از وجود تو، حیات می گیرد و رشد می کند و از همان لحظه که هستی اش را احساس می کنی، دلبسته اش می شوی. با او حرف می زنی، نگرانش می شوی، برایش آرزو می بافی...

بعد از ماه ها انتظار، موجود کوچک هستی گرفته از وجودت، پا به دنیا می گذارد. نگاهش میکنی، به انگشت های کوچکش که محکم دور انگشت بزرگ تو گره می خورد و او هم انگار فهمیده است نگهبان او در این زمین خاکی کیست.

سال به سال نه! نه حتی روز به روز، بلکه لحظه لحظه قد کشیدنش را تماشا می کنی. آن وقت ها که شب ها بی تاب بود، همراهش بیدار می ماندی، آن وقت ها که گرسنه می شد، به فکر خوراکش بودی. اشک هاش که سرازیر می شد، بی تاب می شدی، مثل بچه ها، دلت می لرزید. دلت برای هدیه ی خدا می لرزید...

پا به پایش می رفتی تا قدم برداشتن یاد بگیرد و برایش آیة الکرسی می خواندی تا جز در صراط المستقیم قدم بر ندارد. قدم به قدم الفبا را با او می نوشتی ، قرآن یادش می دادی، اسم چهارده معصوم را برایش می گفتی تا حفظ شود و از همان بچگی، زیر سایه ی شجره ی طوبی بزرگش کردی.

اما این هدیه ی کوچک خداوند، هر چند هم تا همیشه برای تو، همان موجود ناتوان و اشک ریز روز های اول باشد، روزی بزرگ می شود و هر چه قد می کشد، انگار اندازه ی رنج هایش هم با بلندای قامتش، رقابت می کنند. سرو رعنای تو به جایی می رسد که دیگر باید به همان شعر هایی که در کودکی برایش می خواندی، لباس عمل بپوشاند.

و تو، حالا که میوه ی دلت، رسیده است و بر شاخه، بی تابی می کند، به یاد مادر وهب می افتی. پسر داشتن را می فهمی حالا، آرزوی دیدنش در لباس دامادی، آرزوی بغل گرفتن هدیه های خدا به او، آرزوی نگاه کردن باقی راه قد کشیدنش... می دانی ام وهب هم زنی بود هم دل با تو و هم آرزو با تو، اما، انگار قد ارزوهایش را رساند به اندازه ی رعنای رضوان الله...

وهبش را تازه داماد کرده بود که عشق حسین(ع)، گل پسرش را بی تاب کرد. راهی کربلا شدند و ظهر عاشورا، سر هدیه ی خدا را برایش پیشکش آوردند. قد آرزوهایش خیلی بلند شده بود که سر را به آن حرامیان بر گرداند و صدایش، طوفان در صحرا به راه انداخت که :« ما آنچه را در راه خدا بدهیم، باز پس نمی گیریم...»

پسرت را نگاه می کنی که بند پوتین هایش را می بندد و به پشت لبی نگاه می کنی که تازه کمی سبز شده است. سر از پوتین بر میگیرد و لبخندی هدیه ات می کند، از چشمهایش میخوانی که :« راضی هستی ؟ راضی هستی بروم به راهی که وهب رفت ؟ راضی هستی فرشته ی نگاهبان خدا برای من؟»

چشمانت حتی اگر در دام اشک  اسیر هم باشد، از پست همان اسارت، حالی اش می کند که:« راضی ام هدیه ی خدا. راضی ام کوچکِ دوست داشتنیِ مادر... بزرگت نکرده ام که راه سعادتت را ببندم...»

کاسه آبی پشت سرش می ریزی و انگار با همان آب، دست می شویی از این دردانه ی دل و دل را می سپاری به خدا که یادت داده وجعلنا من الماء كل شی‏ء حی ...

وقتی بر می گردد، این بار، خبری از سرو قامتش نیست، خبری از نگاه بازیگوشش نیست، شده است همان موجود کوچک روزهای اول، اما این بار انگشتی هم نیست که انگشتت را گیر بیندازد. تویی و چند پاره استخوان و یک پلاک.

«ام وهب» می شوی... صدایت در دنیا طنین می اندازد:« به فدای شهنشاه کربلا...»


١٤:٠٣ - سه شنبه ٣ آذر ١٣٩٤    /    عدد : ٤٦٨١١٨    /    تعداد نمایش : ١٤٩


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




: بازديدکنندگان آنلاين
949: بازديد کنندگان اين صفحه
37: بازديدکنندگان امروز
262161: کل بازديدکنندگان
0.54: زمان بارگداری صفحه